کافه حاجی - ایمان (فصل سوم)

ژوئن 6, 2010

کافه حاجی

تقریبا هر روز می اومد کافه و رو میز کنار پنجره می نشست و فقط دستش رو بلند می کرد مثل همیشه و حاجی هم دستش رو به علامت اینکه چشم متوجه شدم بلند می کرد.

اگه کافه خلوت بود سفارشش رو سریع آماده می کرد می رفت کنارش می نشست تا چند دقیقه ای باهاش هم کلام بشه.

بوی عطری که به خودش می زد مخلوط با بوی سیگاری که می کشید عطر خاصی بهش می داد که مختص اون بود که این عطر بعلاوه چهره آفتاب سوختش و آهنگ صداش ژانری بود برای خودش

با صدای بلند گلویی صاف کرد و سیگاری به لب برد و روشنش کرد. دود سیگار تو گرمای داخل کافه خیلی بالا نمی رفت و هاله ای رو سرش ایجاد می کرد. نگاهش رو به بیرون بود و از پنجره خیابون بارون خورده رو نگاه می کرد. نور قرمز نئون روی شیشه هر بار که روشن می شد جلوه زیبایی در هاله دود ایجاد می کرد. همیشه فرانسه می خورد و یه تیکه کیک پنیر. سیگارش رو گذاشته بود رو جا سیگاری جلو دستش و بسته سیگار و فندکش کنارش بود داشت رو صندلی جابجا می شد که حاجی فنجون فرانسه و بشقاب کیک رو گذاشت رو میز و نشست روبروش.

- سلام

- سلام حاجی چطوری ؟ دستت درد نکنه ممنون.

یه جوری به حاجی جواب داد که انگاراصلا تو این دنیا نبوده. خاکستر سیگارش رو تو جا سیگاری تکوند و دستش رو به سمت حاجی برد. دستش همیشه گرم بود و عرق کرده.

- نگرانت شده بودم ! چند روزی هست خبری ازت نیست ؟! کجایی ؟ چه خبر ؟!

سرش رو آروم بلند کرد و تو چشای حاجی خیره موند. غم تو چشاش موج می زد و نور قرمز نئون رو پنجره تو عمق چشاش دودو می زد.

- چیز مهمی نبود . یه چند روزی گرفتار مجلس ختم بودم.

- خدا بد نده ! مجلس ختم کی ؟

گریه امونش نداد و شروع کرد به هق هق کردن.  حاجی هاج و واج مونده بود که چی شده . سرش رو آورد بالا و بینی اش رو با پشت دستش تمیز کرد و آروم گفت

- مادرم

حاجی محکم زد پشت دستش و گفت

- لا اله الا الله ، انا لله و انا علیه راجعون. کی این اتفاق افتاد ؟ چرا خبر ندادی ؟

- پنج شنبه

خط اشک رو صورتش جاری بود و شونه هاش از فرط گریه بالا پایین می رفت. ماه منیر از هم دوره ای های حاجی بود تو سپاه دانش . دوتا خیابون بالا تر از کافه خونشون بود. سر خونه یه دوچرخه سازی بود که مال عباس دوچرخه ساز بود. بابای ایمان و شوهر ماه منیر. پنج سالی می شد که عباس مرده بود و ایمان و مادرش تنها زندگی می کردن. دوچرخه سازی رو جمع کرده بودن و داده بودن اجاره. ایمان هم که الان روبروی حاجی بود شاگرد حجره فرش فروشی یکی از دوستای حاجی بود و به سفارش حاجی تو بازار مشغول بود.

حاجی به چشم بچه نداشته خودش بهش نگاه می کرد و هر کاری از دستش بر می اومد برا ایمان انجام می داد. چهارسال پیش که ماه منیر اومده بود کافه دست به دامن حاجی که یه کاری واسه ایمان دستو پا کنه آخرین باری بود که دیده بودش و حالا خبر مرگش رو از ایمان می شنید. مستاصل از اینکه چیکار الان باید بکنه که ایمان آروم بگیره با خودش درگیر بود.

پاشد رفت یه لیوان آب آورد و داد دست ایمان و دستش رو گذاشت رو شونه اش و آروم گفت

- غم آخرت باشه. مرد که اینجوری اشک نمی ریزه ، آروم باش

و رفت پشت پیشخون و خودش رو تو آشپزخونه مشغول کرد تا ایمان یه کم آروم بگیره و خودش هم چند دقیقه ای با خودش خلوت کنه. انگار که دنیا سیاه شده باشه براش دستش به هیچ کار نمی رفت بی اختیار اشک چشماش رو گرفته بود و سعی می کرد راه نیفته رو صورتش ولی مثل اینکه فایده ای نداشت. رفت تو گذشته ها و دوران جوونی و سپاه دانش.

چند دقیقه ای که گذشت  و تونست آروم کنه خودش رو  صورتش رو یه آب زد و پاشد رفت سر میز ایمان و نشست روبروش. ایمان هم آروم تر شده بود

- خدا صبرت بده ، خب لااقل خبر می دادی به من شاید کمکی از دستم بر می اومد

- ممنون حاجی شما حق پدری به گردن من داری ، بخدا این قدر گیج بودم که اصلا به فکرم نرسید. بعدش هم مهمون دار بودم .  فامیل از شهرستان اومده بودن و فرصت نشد. همش درگیر مراسم بودم.

یه کم ساکت شد و ادامه داد

- حالش خوب بود. چهارشنبه شب یه کم سردرد داشت. صدام کرد و گفت : ایمان من حالم خوب نیست. من هم بردمش درمانگاه سر میدون. دکتر معاینه اش کرد گفت چیزی نیست از فشارش هستش و براش دوا نوشت بردم خونه دواهاش رو خورد و خوابید. صبح هم سر حال بیدار شد و من رو راهی کرد عصر که از حجره برگشتم دیدم طاق باز وسط خونه افتاده و …

حاجی دوباره زد پشت دستش و لب اش رو گزید.

- خدا رحمتش کنه. زن خوبی بود. پدرت خدابیامرز همیشه تعریفش رو می کرد. ایشالله هرچی خاک اون دوتا مرحوم هستش بقای عمر تو باشه

- ممنون ام حاجی ، خدا شما رو سلامت نگه داره ، من کم کم برم خونه خیلی خسته ام . یه هفته بود نرفته بودم حجره امروز حسابی خسته شدم. ببخشید که اومدم اینجا و شما رو هم ناراحت کردم. بخدا قصد نداشتم ولی فقط پیش شما می تونستم یه چند دقیقه آروم بشم.

- خواهش می کنم پسرم. هر وقت دوست داشتی بیا. من رو هم محرم بدون. خودت بهتر می دونی که مثل پسرم می مونی.

بلند شد از رو صندلی و دست کرد تو جیبش که حساب کنه که حاجی دستش رو گرفت و گفت به سلامت.

سرش رو آورد جلو و شونه حاجی رو بوسید و رفت.

حاجی موند و بوی عطر و سیگار ایمان  و یه دنیا خاطرات گذشته

سیگارش رو از جیبش در آورد و یه دونه روشن کرد و به خیابون بارون خورده خیره موند.

وز وز نئون رو پنجره به تناوب با روشن و خاموش شدنش با صدای نم نم بارون که به شیشه می خورد آهنگی ناخوشایند داشت ولی تو اون لحظات و تو ورق زدن گذشته ها برای حاجی همراه خوبی شده بود.

کافه حاجی - مسعود (فصل دوم)

مه 4, 2010

کافه

چشمای ریزش رو درشت کرد و با تعجب گفت حاجی من اینجوریم ؟!

حاجی سرش گرم بخار دادن قهوه بود و تو اون سرو صدا فقط سرش رو تکونی داد و گفت : مگه غیر اینه؟!

چی بگه آدم والا دنبال درس ت رو که نگرفتی ، سربازی ت هم که بیخیال ش شدی کارت هم که معلوم نیست که چه جوریه یه روز می ری یه روز نمی ری یه روز می گی باید برم ماموریت دوهفته ای پیدات نیست و خلاصه یه وضعیت روشنی نداری حالا هم که می گی زن می خوام.

اصلا خودت بگو ما چی کار کنیم ؟! مادرت هی هرروز به من زنگ می زنه که تو یه چیزی بهش بگو داداش من در موندم از کارای این بچه .

چی بهش بگم آخه من ، بگم من هم مثل تو ، آخه عزیز من چی می شه یه کم رک و راست باشی ؟! ها!!

خوبه همه بیخیالت بشن و کاری به کارت نداشته باشن ؟!

آخه حاجی ببین من که دارم کار می کنم و باری رو سر کسی نیستم سرم هم تو لاک خودمه صبح می رم شرکتی که همتون می دونین کجاست و می دونین کارم چیه حقوق هم رو هم که می دونین چقدره.

آخه همش گیر می دین که این هیچی به ما نمی گه. البته خداییش تنها کسی که تا بحال این رو نگفته بهم شمایی ، از حق نمی گذرم تنها کسی که می تونم راحت باش حرف بزنم شمایی ولی همین مژگان رو ببین یه سره نشسته ور دل مامان که مسعود فلانه ، مسعود داره خودش رو بدبخت می کنه ، مسعود حالیش نیست. به خدا مامان هم مثل شماست ولی این مژگان فقط برای اینکه کسی به خودش و کارای شوهرش توجه نکنه یه ریز پاپی منه ، یکی نیست بهش بگه خواهر من تو که خودت تو زندگیت مشکل داری چرا برای بقیه مشکل درست می کنی آخه همین وقتی رو که می زاری که مامان رو آتیشی کنی بشین تو خونت و به زندگیت برس. به خدا حاجی دلم هر روز که از خونه می رم بیرون شور می زنه که امروز که می یاد پیش مامان چه آش جدیدی قراره برام پخته بشه

همین دیروز اومده پیش مامان شروع کرده به اینکه : مسعود رو بایه دختر دیدن تو خیابون . مامان بیچاره هم بدو گوشی رو بر داشته زنگ زده رو موبایل ام که شیرم رو حلالت نمی کنم و از این حرفها . بعد کلی خواهش و التماس که چی شده باز می گه که اینجوری تازه بازم طرف مژگان رو می گیره که نه یکی از همسایه ها دیدتون . بهش می گم مادر من اون همسایه ای که مارو دیده نگفته کجا ؟ می که گفته که میدون فلان. می گم نگفته کی ؟ می گه که گفته دوشنبه پیش. می گم چجوری ما رو دیده ؟ می گه که گفته کنار هم راه می رفتن. بعد بهش می گم آخه اول اینکه من دوشنبه پیش اصلا اینجا نبودم و رفته بودم ماموریت خوبه که همون دوشنبه از اونجا بهت تلفن زدم می تونی شمارش رو هم رو تلفن چک کنی که ببینی دروغ نمی گم ،  دوم هم اینکه گیرم که اینجوری باشه چجوری مارو دیده همین که یکی و با یه خانم تو خیابون دیدن یعنی دوست شه و … بابا جان شاید همکارش بوده.

خلاصه کلی توضیح دادم که اونی که برات تعریف کردن خواب و خیاله و زاییده ذهن یه سری آدم بیکار. بعد تازه ور داشته می گه نه اون یارو آدم مطمئنیه که شاکی شدم و قسمش دادم به خاک بابا که کی گفته ؟ با من من جواب داده که خب الهه خانم همسایه طبقه بالای مژگان اینا براش تعریف کرده و مژگان هم برای من گفت. خب شما بگو من چی کار کنم این وضعیت رو از یه طرف خواهرمه و نمی تونم کاریش کنم و از یه طرف هم با کارهاش داره زندگی منو نابود می کنه.

تو مدتی که داشت حرف می زد انگار که الانه از عصبانیت بترکه صورتش سرخ شده بود و رگهای پیشونیش بیرون زده بود و مدام با ساعتش بازی می کرد.

هجمه خونی که از فشار خون زیادش بابت عصبانیت به سفیدی چشاش دویده بود نگران می کرد حاجی رو بخاطر همین یه لیوان آب پر کرد و برد داد دستش و گفت یه قلپ بخور یه کم آروم شی. لیوان رو که از دست حاجی می گرفت لرزش دستش رو می تونست ببینه.

به قرآن قسم خسته شدم دیگه ، اسم گذاشتن روم که مسعود بداخلاقه و هرکی هرچی بهش میگه سریع بهش می توپه و بعدش هم تا یه مدتی باهاش قهر می کنه. مصطفی هم که انگار ساختنش برای تایید حرفای مژگان. شما یه راهی بزار جلو پای من بدبخت که نمی دونم از بیگانه می خورم یا از آشنا.

خیلی خب حالا نمی خواد اینقدر خودتو عصبانی کنی یه کم آب بخور آروم شی تا من برات یه نسکافه بیارم.

پاشد و رفت پشت پیشخون و خودش رو مشغول نسکافه کرد تا یه کم آروم بگیره .

مسعود بچه بدی نبود همیشه سرزنده و شاد و تو فامیل انگشت نما بود به بذله گویی ، چشم ودل پاک بود و حرف گوش کن ولی یه مدتی بود بدجور با مادرش و خواهر برادرش درگیر بود. انصافا کسی ازش بدی ندیده بود ،  تابحال همیشه بال بود و وبال کسی نبود. خب ایراد هم داشت همین که پی درس اش رو نگرفت بود و دست و پا شکسته مدرک اش رو گرفته بود و با همون مدرک هم مشغول بود تو یه شرکت و مثلا مدیرفروش شرکت بود.

نسکافه که آماده شده بود برش داشت و اومد کنارش نشست. مسعود حواسش نبود و داشت از پنجره بیرون رو نیگاه می کرد. آروم زد پشتش و گفت کجایی دایی ؟!

انگار برق گرفته باشدش پرید و گفت ترسوندیم حاجی ، حواس که نمی زارن برا آدم. دستت درد نکنه به زحمت افتادی بخدا. و مشغول فنجون نسکافه ش شد.

حاجی آروم شروع کرد که : ببین مسعود جان تو مثل پسر نداشته خودمی و می دونی که چقدر دوستت دارم . می دونی که چرا همه از دستت شاکی ان ؟! چون همه تو رو برای خودشون می خوان. یه کم سعی کن خودت رو به اونها اثبات کنی.

- چه جوری آخه ؟! دیگه باید چی کار کنم که نکردم ؟!

جوش نیار ، می گم بهت. خدا بیامرزه بابات رو یه مرد به تمام معنا بود. حرفش حرف بود ، سرش می رفت قولش نمی رفت ولی یه چیزیش بود که من خیلی بابتش بهش احترام می گذاشتم و اونم این بود که خیلی تودار بود و کم عصبانی می شد. یه جمله داشت که می گفت : یا چیزی رو نگو یا اگه می گی اینقدر بگو که حرفی توش نباشه.

تو هم سعی کن همین کار و بکنی. من با مژگان هم حرف می زنم  ولی این رو بدون که زن به حرف زدن زنده است.

کافه حاجی - حاجی (فصل اول)

آوریل 19, 2010

بسم الله الرحمن الرحیم , الهی به امید تو . در رو که باز می کرد گفت

در نقره ای رنگ که وقتی از تو خیابون نیگاش می کردی از پشت تنه درخت نارون به زحمت دیده می شد وکنار ورودی یه نمای شیشه ای که براحتی می شد توی کافه رو دید , پنج تا میز که دوتا نزدیک به شیشه بودن و یکی وسط های کافه و دوتای دیگه یکی چفت دیوار و اون یکی چسپیده به بدنه بیرونی پیشخون قهوه ای پررنگ بلندی که پشتش اصطلاحا آشپزخونه بود.

پشت در ورودی هم که میز خودش بود . یه میز کوچیک فلزی که روش رو یه قالیچه انداخته بود و پشتش یه صندلی لهستانی تقریبا زه وار دررفته. دیوار پشتی میز هم یه آینه نصب بود. تو آینه یه نگاهی انداخت و دستش رو به ته ریش های جو گندمیش کشید و ابروهای پهنش رو مرتب کرد , ته سیبیلاش رو یه کم چرخوند یقه اش رو مرتب کرد . می خواست بشینه رو صندلی که یادش اومد سماور رو روشن نکرده و رفت تا روشنش کنه.

چی کارش کنم آخه ؟!

من که نمی تونم هرروز صبح همین بساط رو داشته باشم.

باید تورو بیدار کنم بعدش علی رو ببرم مدرسه و بعدم بیام در مغازه , بعد هنوز تو شاکی هستی که چرا نون نداریم تو ظرف نون؟!

نکنه فکر کردی باید نون هم می گرفتم می آوردم خونه می گذاشتم و بعد می اومدم مغازه !!!

بابا خیلی رو داری. یه نیگا به مجید و زنش بکن. هر روز صبح که دارم علی رو می برم دم در خونه می بینمشون که دستش دور گردن شوهرش و …

مردم هم زن دارن ما هم …

نه بابا همین یه کار رو هم نکن دیگه بگم کلا راحت باش . با اون غذاهای مزخرفی که می پزی , نه بهتره بگم می سوزونی یه قورت و نیم هم بالا داری که کار می کنی تو خونه .

بشین ببینم بابا تهدید نکن. از این حرف ها زیاد زدی . یه بارم محض رضای خدا انجام بده ببینیم.

اگه می خواستن راهت بدن بنده های خدا همون دفعه اول که رفتی برنمی گشتی. همه دیگه می شناسنت حتی اونها.

اصلا ولم کن چی می خوای از جونم سرصبحی بذار به درد خودم بمیرم شما هم به استراحتت برس. بابت نون هم شرمنده که مجبورین به جاش شیرچایی تون رو با نون خامه ای بخورین , نیست برای رژیم کوفته پیازی تون خوبه برا همین می گم.

گوشی رو از کنار گوشش آورد پایین و یه نگاهی بهش کرد و آروم گفت : برو بابا !! و بعد هم قطعش کرد.

سرش رو آورد بالا و ادامه داد می بینی تورو خدا هر روز برنامه مون همینه. راستی سلام حاجی. ببخش تورو خدا اول صبحی تو کافه صدام رو بلند کردم.

حاجی سرش رو برگردوند و با سر جواب سلامش رو داد و پرسید تلخ یا شیرین ؟!

-  تلخ حاجی , تلخ مثل صبح سگی مون تلخ و نشست رو اولین صندلی.

کم کم بخار سماور داشت از بالای درش دیده می شد و صدای سوت ضعیفی که نشون می داد که آبش داره جوش می یاد. دستش رو دراز کرد و یه فنجون برداشت و گذاشت زیر دستش و قهوه جوش رو خالی کرد تو فنجون و بردش گذاشت رو میز روبروی حسین لبنیات.

بگو ببینم دیگه چی شده؟

هیچی حاجی ول کن نیست تا منو نکشه دست بر نمی داره . شده کار هر روزش. هر روز دعوا راه می ندازه دیگه خسته شدم به مولا. از کله سحر تا بوق سگ جون می کنم اینم دست مزدم.

خوبه حالا تو هم خیلی شلوغش نکن بخور برو که ماشین شیر الان می یاد. مردم کار دارن اومدن وایستادن شیرشون رو بگیرن . بجنب  باباجان!!!

سه چهار تا هم برا من بذار کنار می یام می گیرم.

منزل نو

آوریل 13, 2010

سلام

در راستای توصیه های دوست عزیزم گیدورا و کمک شایان ایشان در امر اسباب کشی و بررسی امکانات وردپرس به نسبت بلاگفا به اینجا نقل مکان کردم

قصد دارم اینجا بیشتر و پررنگ تر و زنده تر باشم  و البته امیدوارم اینجا برام شرایط بهتری فراهم بشه تا همش درباره ای کاش ها و چیزهایی که گذشته ننویسم

کاش می شد !!!

آوریل 12, 2010

سلام
کاش بشه بازهم اون جمعی که 7 یا 8 نفر بودن و با دو ماشین گاهی هم با یه ماشین میرفتن طرقبه تکرار شه

کاش بشه از ساندویچی نوژان تا شرکت سبز رو زیر بارون شدید با همون که می خوای دوباره بری و بعد لباس های خیست رو تو شرکت رو فن کوئل خشک کنی تا ساعت 10 شب.

کاش می شد هر وقت از خونه می زنی بیرون و راست شیکمت رو می گیری و راه می افتی دو دقه بعدش یه رفیق ببینی و باهم راه بری و اصلا حرف نزنی ولی از بودنش کنارت خوش باشی

کاش می شد زیر بارون یه شاپو داشتی که وقتی پک می زنی به سیگارت نور ناشی از گر گرفتن آتیش سیگارت صورتت رو برای اونایی که از رو برو می یان روشن کنه

کاش می شد بارون که شروع شد برق شهر قطع شه تا همه کامپیوتر ها و تلویزیون ها خاموش شن و همه بیان تو خیابون

کاش می شد هر روز بارون بباره

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

از صبر شما دوستان ممنون

آوریل 12, 2010

سلام

۱- از لطف بی شائبه همه دوستان ممنون

۲- همیشه نو شدن سال برای من یه ماهی طول می کشه مثل الان

۳- …

حوصله شما رو سر نمی برم. در پایان اینکه :

به زودی در این مکان پست جدیدی ثبت خواهد شد !!!

ممنون

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

چند فیلمی که باید دید (1)

مارس 1, 2010

Big Fish

Big Fish

 انگار سرت رو گذاشته باشی رو زانوش و برات قصه بگه. آقای Tim Burton واقعا در این فیلم توانایی قصه گویی ش رو به رخ هم می کشه.

یه داستان قشنگ و یه اجرای فوق العاده. دنیایی که با قصه زیبا می شه و با قصه به پایان می رسه. حقایقی که به شکل قصه تلخی ش کم تر به چشم می یاد و یه پایان بشدت تاثیر گذار.

حتما ببینید و لذت ببرین

 Being John Malkovich

Bing John Malkovich

اولین فیلمی که از این کارگردان (Spike Jonze) دیدم . یه ایده فوق تصور که فیلم رو جذاب کرده. البته می تونست خیلی روان تر نقل بشه و شخصیت ها می تونست کامل تر باشه ولی همین قدر هم قابل ستایش هستش.

اگه بشه می خوام فیلم های خوبی رو که می بینم حداقل تو چند خط معرفی کنم.

موفق باشید

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

مبارک باشه

فوریه 24, 2010

سلام

غرض عرض تبریک غدیر ثانی بود

عید بر همه تون مبارک

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

دریغا برف

فوریه 8, 2010

دریغا برف

دریغا سوز ِ باد که سرت را با کلاهی بپوشانی

دریغا بخاری هیزمی که نزدیکش پاهای یخ کرده ات را بجنبانی

دریغا بخار کتری که دستت را رویش بچرخانی

دریغا آش رشته که یک کاسه بلمبانی

دریغا کرسی که خود را زیرش بچپانی

دریغا حتی باران که زیرش سیگاری بگیرانی

دریغا برف

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

در خیابان من

ژانویه 21, 2010

در خیابان من

روزها؛

روشن بودند

پر از آفتاب زندگی

شبها؛

ستاره باران و پر از چراغ

و درختها؛

بلند بودند

و گنجشکهای سرمست

کلاغهای خسته را خوشامد می گفتند…

 

 

در خیابان من

رهگذران لبخند می زدند

و دستها پر از شاخه گل بود

و هر روز صبح

قابهای نگاه

پر از چشم های آشنا می شد

و آسمان پر از قاصدک…

 

 

در خیابان من

بهار سبز بود

تابستان گرم

پاییز طلائی

و زمستان سپید

و زندگی

لحظه لحظه های نفس کشیدن بود

در حریم قلبهای شاد

و دستهای گرم

و چشم های پرنور

و همیشه عطر باران بود

که می پیچید…

 

 

هر چند از آن سپیده

که پرستوهای خیال کوچ کردند

نگاه های آشنا

غریبه شدند

اما می دانم؛

که هنوز در خیابان من

آفتابی هست که بتابد

و بارانی که ببارد

و رهگذری

هر چند از جنس غبار

و بهاری سبز

تابستانی گرم

پائیزی که می دانم هنوز هم طلائی است

و زمستانی سپید

که حضورش را باور می کنم

اما می دانم

از آن شب که آن چشم های آفتابی؛

باریدند

و آن درختان بلند؛

برگها را گریستند

چراغهای خیابان من همیشه خاموش است…

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.