بایگانیِ آوریل 2010

کافه حاجی - حاجی (فصل اول)

آوریل 19, 2010

بسم الله الرحمن الرحیم , الهی به امید تو . در رو که باز می کرد گفت

در نقره ای رنگ که وقتی از تو خیابون نیگاش می کردی از پشت تنه درخت نارون به زحمت دیده می شد وکنار ورودی یه نمای شیشه ای که براحتی می شد توی کافه رو دید , پنج تا میز که دوتا نزدیک به شیشه بودن و یکی وسط های کافه و دوتای دیگه یکی چفت دیوار و اون یکی چسپیده به بدنه بیرونی پیشخون قهوه ای پررنگ بلندی که پشتش اصطلاحا آشپزخونه بود.

پشت در ورودی هم که میز خودش بود . یه میز کوچیک فلزی که روش رو یه قالیچه انداخته بود و پشتش یه صندلی لهستانی تقریبا زه وار دررفته. دیوار پشتی میز هم یه آینه نصب بود. تو آینه یه نگاهی انداخت و دستش رو به ته ریش های جو گندمیش کشید و ابروهای پهنش رو مرتب کرد , ته سیبیلاش رو یه کم چرخوند یقه اش رو مرتب کرد . می خواست بشینه رو صندلی که یادش اومد سماور رو روشن نکرده و رفت تا روشنش کنه.

چی کارش کنم آخه ؟!

من که نمی تونم هرروز صبح همین بساط رو داشته باشم.

باید تورو بیدار کنم بعدش علی رو ببرم مدرسه و بعدم بیام در مغازه , بعد هنوز تو شاکی هستی که چرا نون نداریم تو ظرف نون؟!

نکنه فکر کردی باید نون هم می گرفتم می آوردم خونه می گذاشتم و بعد می اومدم مغازه !!!

بابا خیلی رو داری. یه نیگا به مجید و زنش بکن. هر روز صبح که دارم علی رو می برم دم در خونه می بینمشون که دستش دور گردن شوهرش و …

مردم هم زن دارن ما هم …

نه بابا همین یه کار رو هم نکن دیگه بگم کلا راحت باش . با اون غذاهای مزخرفی که می پزی , نه بهتره بگم می سوزونی یه قورت و نیم هم بالا داری که کار می کنی تو خونه .

بشین ببینم بابا تهدید نکن. از این حرف ها زیاد زدی . یه بارم محض رضای خدا انجام بده ببینیم.

اگه می خواستن راهت بدن بنده های خدا همون دفعه اول که رفتی برنمی گشتی. همه دیگه می شناسنت حتی اونها.

اصلا ولم کن چی می خوای از جونم سرصبحی بذار به درد خودم بمیرم شما هم به استراحتت برس. بابت نون هم شرمنده که مجبورین به جاش شیرچایی تون رو با نون خامه ای بخورین , نیست برای رژیم کوفته پیازی تون خوبه برا همین می گم.

گوشی رو از کنار گوشش آورد پایین و یه نگاهی بهش کرد و آروم گفت : برو بابا !! و بعد هم قطعش کرد.

سرش رو آورد بالا و ادامه داد می بینی تورو خدا هر روز برنامه مون همینه. راستی سلام حاجی. ببخش تورو خدا اول صبحی تو کافه صدام رو بلند کردم.

حاجی سرش رو برگردوند و با سر جواب سلامش رو داد و پرسید تلخ یا شیرین ؟!

-  تلخ حاجی , تلخ مثل صبح سگی مون تلخ و نشست رو اولین صندلی.

کم کم بخار سماور داشت از بالای درش دیده می شد و صدای سوت ضعیفی که نشون می داد که آبش داره جوش می یاد. دستش رو دراز کرد و یه فنجون برداشت و گذاشت زیر دستش و قهوه جوش رو خالی کرد تو فنجون و بردش گذاشت رو میز روبروی حسین لبنیات.

بگو ببینم دیگه چی شده؟

هیچی حاجی ول کن نیست تا منو نکشه دست بر نمی داره . شده کار هر روزش. هر روز دعوا راه می ندازه دیگه خسته شدم به مولا. از کله سحر تا بوق سگ جون می کنم اینم دست مزدم.

خوبه حالا تو هم خیلی شلوغش نکن بخور برو که ماشین شیر الان می یاد. مردم کار دارن اومدن وایستادن شیرشون رو بگیرن . بجنب  باباجان!!!

سه چهار تا هم برا من بذار کنار می یام می گیرم.

منزل نو

آوریل 13, 2010

سلام

در راستای توصیه های دوست عزیزم گیدورا و کمک شایان ایشان در امر اسباب کشی و بررسی امکانات وردپرس به نسبت بلاگفا به اینجا نقل مکان کردم

قصد دارم اینجا بیشتر و پررنگ تر و زنده تر باشم  و البته امیدوارم اینجا برام شرایط بهتری فراهم بشه تا همش درباره ای کاش ها و چیزهایی که گذشته ننویسم

کاش می شد !!!

آوریل 12, 2010

سلام
کاش بشه بازهم اون جمعی که 7 یا 8 نفر بودن و با دو ماشین گاهی هم با یه ماشین میرفتن طرقبه تکرار شه

کاش بشه از ساندویچی نوژان تا شرکت سبز رو زیر بارون شدید با همون که می خوای دوباره بری و بعد لباس های خیست رو تو شرکت رو فن کوئل خشک کنی تا ساعت 10 شب.

کاش می شد هر وقت از خونه می زنی بیرون و راست شیکمت رو می گیری و راه می افتی دو دقه بعدش یه رفیق ببینی و باهم راه بری و اصلا حرف نزنی ولی از بودنش کنارت خوش باشی

کاش می شد زیر بارون یه شاپو داشتی که وقتی پک می زنی به سیگارت نور ناشی از گر گرفتن آتیش سیگارت صورتت رو برای اونایی که از رو برو می یان روشن کنه

کاش می شد بارون که شروع شد برق شهر قطع شه تا همه کامپیوتر ها و تلویزیون ها خاموش شن و همه بیان تو خیابون

کاش می شد هر روز بارون بباره

(ادامه…)

از صبر شما دوستان ممنون

آوریل 12, 2010

سلام

۱- از لطف بی شائبه همه دوستان ممنون

۲- همیشه نو شدن سال برای من یه ماهی طول می کشه مثل الان

۳- …

حوصله شما رو سر نمی برم. در پایان اینکه :

به زودی در این مکان پست جدیدی ثبت خواهد شد !!!

ممنون

(ادامه…)


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.