کافه حاجی - حاجی (فصل اول)

بسم الله الرحمن الرحیم , الهی به امید تو . در رو که باز می کرد گفت

در نقره ای رنگ که وقتی از تو خیابون نیگاش می کردی از پشت تنه درخت نارون به زحمت دیده می شد وکنار ورودی یه نمای شیشه ای که براحتی می شد توی کافه رو دید , پنج تا میز که دوتا نزدیک به شیشه بودن و یکی وسط های کافه و دوتای دیگه یکی چفت دیوار و اون یکی چسپیده به بدنه بیرونی پیشخون قهوه ای پررنگ بلندی که پشتش اصطلاحا آشپزخونه بود.

پشت در ورودی هم که میز خودش بود . یه میز کوچیک فلزی که روش رو یه قالیچه انداخته بود و پشتش یه صندلی لهستانی تقریبا زه وار دررفته. دیوار پشتی میز هم یه آینه نصب بود. تو آینه یه نگاهی انداخت و دستش رو به ته ریش های جو گندمیش کشید و ابروهای پهنش رو مرتب کرد , ته سیبیلاش رو یه کم چرخوند یقه اش رو مرتب کرد . می خواست بشینه رو صندلی که یادش اومد سماور رو روشن نکرده و رفت تا روشنش کنه.

چی کارش کنم آخه ؟!

من که نمی تونم هرروز صبح همین بساط رو داشته باشم.

باید تورو بیدار کنم بعدش علی رو ببرم مدرسه و بعدم بیام در مغازه , بعد هنوز تو شاکی هستی که چرا نون نداریم تو ظرف نون؟!

نکنه فکر کردی باید نون هم می گرفتم می آوردم خونه می گذاشتم و بعد می اومدم مغازه !!!

بابا خیلی رو داری. یه نیگا به مجید و زنش بکن. هر روز صبح که دارم علی رو می برم دم در خونه می بینمشون که دستش دور گردن شوهرش و …

مردم هم زن دارن ما هم …

نه بابا همین یه کار رو هم نکن دیگه بگم کلا راحت باش . با اون غذاهای مزخرفی که می پزی , نه بهتره بگم می سوزونی یه قورت و نیم هم بالا داری که کار می کنی تو خونه .

بشین ببینم بابا تهدید نکن. از این حرف ها زیاد زدی . یه بارم محض رضای خدا انجام بده ببینیم.

اگه می خواستن راهت بدن بنده های خدا همون دفعه اول که رفتی برنمی گشتی. همه دیگه می شناسنت حتی اونها.

اصلا ولم کن چی می خوای از جونم سرصبحی بذار به درد خودم بمیرم شما هم به استراحتت برس. بابت نون هم شرمنده که مجبورین به جاش شیرچایی تون رو با نون خامه ای بخورین , نیست برای رژیم کوفته پیازی تون خوبه برا همین می گم.

گوشی رو از کنار گوشش آورد پایین و یه نگاهی بهش کرد و آروم گفت : برو بابا !! و بعد هم قطعش کرد.

سرش رو آورد بالا و ادامه داد می بینی تورو خدا هر روز برنامه مون همینه. راستی سلام حاجی. ببخش تورو خدا اول صبحی تو کافه صدام رو بلند کردم.

حاجی سرش رو برگردوند و با سر جواب سلامش رو داد و پرسید تلخ یا شیرین ؟!

-  تلخ حاجی , تلخ مثل صبح سگی مون تلخ و نشست رو اولین صندلی.

کم کم بخار سماور داشت از بالای درش دیده می شد و صدای سوت ضعیفی که نشون می داد که آبش داره جوش می یاد. دستش رو دراز کرد و یه فنجون برداشت و گذاشت زیر دستش و قهوه جوش رو خالی کرد تو فنجون و بردش گذاشت رو میز روبروی حسین لبنیات.

بگو ببینم دیگه چی شده؟

هیچی حاجی ول کن نیست تا منو نکشه دست بر نمی داره . شده کار هر روزش. هر روز دعوا راه می ندازه دیگه خسته شدم به مولا. از کله سحر تا بوق سگ جون می کنم اینم دست مزدم.

خوبه حالا تو هم خیلی شلوغش نکن بخور برو که ماشین شیر الان می یاد. مردم کار دارن اومدن وایستادن شیرشون رو بگیرن . بجنب  باباجان!!!

سه چهار تا هم برا من بذار کنار می یام می گیرم.

برچسب‌ها:

18 پاسخ به “کافه حاجی - حاجی (فصل اول)”

  1. gidora می‌گوید:

    آغاز فرخنده اي است كه سرانجام آغاز شد. حاصل عمري كافه نشيني ما بايد چيزي از اين جنس باشد كه قصه هاي خودمان باشد. قصه هاي اين زندگي. منتظريم تا خود و خاطرات و جفنگياتمان را تو ياين كافه بخوانيم ميان قصه شما.
    پاينده باشي

  2. بماند می‌گوید:

    نمیشه مثه این سریال های 90 قسمتی هر شب برین رو آنتن؟؟؟؟ یا حداقل یک روز در میون؟؟؟ یا که نه خوب بگین چه روزایی پخش دارین همش می ترسم باز یهو بزاری بری 40 50 روز بعد بیای

  3. عطر زندگی می‌گوید:

    خوندمش …
    بهتره بقیه اش رو هم بخونم و بعد بگم …

    • gospand می‌گوید:

      سلام
      ممنون که سر زدی. دوست داشتم اگه نظری برای بهتر دیدن شخصیت حاجی داری بهم می گفتی.
      به هر شکل ممنون بازم منتظرت هستم

  4. عطر زندگی می‌گوید:

    فعلا شخصیت این اقایی که با تلفن حرف میزد برام پررنگ تر بود تا حاجی که ی صبح اروم رو شروع کرده برا همین گفتم بقیه اش رو بخونم

  5. رفیق می‌گوید:

    زنها نود درصدشون همینن که مطرحش کردی !

  6. عطر زندگی می‌گوید:

    سلام
    خیال ندارین بقیه داستان رو بنویسین ……..

  7. مهتاب می‌گوید:

    اوهوم…

  8. عطر زندگي می‌گوید:

    يكشنبه هم داره يواش يواش غروب مبكنه و خبري از ادامه داستان نيست …
    سلام

  9. عطر زندگی می‌گوید:

    فقط جهت اطلاع امروز صبح دوشنبه اس

    سلام

  10. مهتاب می‌گوید:

    بعضی وقت ها بعضی حرفها بدجور به دل آدم می نشیند…یکی از آنها همین (جایش سبز) ی بود که شما گفتی

    یک سوال؟اینجا امکان نظر خصوصی ندارد؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.