بایگانیِ مه 2010

کافه حاجی - مسعود (فصل دوم)

مه 4, 2010

کافه

چشمای ریزش رو درشت کرد و با تعجب گفت حاجی من اینجوریم ؟!

حاجی سرش گرم بخار دادن قهوه بود و تو اون سرو صدا فقط سرش رو تکونی داد و گفت : مگه غیر اینه؟!

چی بگه آدم والا دنبال درس ت رو که نگرفتی ، سربازی ت هم که بیخیال ش شدی کارت هم که معلوم نیست که چه جوریه یه روز می ری یه روز نمی ری یه روز می گی باید برم ماموریت دوهفته ای پیدات نیست و خلاصه یه وضعیت روشنی نداری حالا هم که می گی زن می خوام.

اصلا خودت بگو ما چی کار کنیم ؟! مادرت هی هرروز به من زنگ می زنه که تو یه چیزی بهش بگو داداش من در موندم از کارای این بچه .

چی بهش بگم آخه من ، بگم من هم مثل تو ، آخه عزیز من چی می شه یه کم رک و راست باشی ؟! ها!!

خوبه همه بیخیالت بشن و کاری به کارت نداشته باشن ؟!

آخه حاجی ببین من که دارم کار می کنم و باری رو سر کسی نیستم سرم هم تو لاک خودمه صبح می رم شرکتی که همتون می دونین کجاست و می دونین کارم چیه حقوق هم رو هم که می دونین چقدره.

آخه همش گیر می دین که این هیچی به ما نمی گه. البته خداییش تنها کسی که تا بحال این رو نگفته بهم شمایی ، از حق نمی گذرم تنها کسی که می تونم راحت باش حرف بزنم شمایی ولی همین مژگان رو ببین یه سره نشسته ور دل مامان که مسعود فلانه ، مسعود داره خودش رو بدبخت می کنه ، مسعود حالیش نیست. به خدا مامان هم مثل شماست ولی این مژگان فقط برای اینکه کسی به خودش و کارای شوهرش توجه نکنه یه ریز پاپی منه ، یکی نیست بهش بگه خواهر من تو که خودت تو زندگیت مشکل داری چرا برای بقیه مشکل درست می کنی آخه همین وقتی رو که می زاری که مامان رو آتیشی کنی بشین تو خونت و به زندگیت برس. به خدا حاجی دلم هر روز که از خونه می رم بیرون شور می زنه که امروز که می یاد پیش مامان چه آش جدیدی قراره برام پخته بشه

همین دیروز اومده پیش مامان شروع کرده به اینکه : مسعود رو بایه دختر دیدن تو خیابون . مامان بیچاره هم بدو گوشی رو بر داشته زنگ زده رو موبایل ام که شیرم رو حلالت نمی کنم و از این حرفها . بعد کلی خواهش و التماس که چی شده باز می گه که اینجوری تازه بازم طرف مژگان رو می گیره که نه یکی از همسایه ها دیدتون . بهش می گم مادر من اون همسایه ای که مارو دیده نگفته کجا ؟ می که گفته که میدون فلان. می گم نگفته کی ؟ می گه که گفته دوشنبه پیش. می گم چجوری ما رو دیده ؟ می گه که گفته کنار هم راه می رفتن. بعد بهش می گم آخه اول اینکه من دوشنبه پیش اصلا اینجا نبودم و رفته بودم ماموریت خوبه که همون دوشنبه از اونجا بهت تلفن زدم می تونی شمارش رو هم رو تلفن چک کنی که ببینی دروغ نمی گم ،  دوم هم اینکه گیرم که اینجوری باشه چجوری مارو دیده همین که یکی و با یه خانم تو خیابون دیدن یعنی دوست شه و … بابا جان شاید همکارش بوده.

خلاصه کلی توضیح دادم که اونی که برات تعریف کردن خواب و خیاله و زاییده ذهن یه سری آدم بیکار. بعد تازه ور داشته می گه نه اون یارو آدم مطمئنیه که شاکی شدم و قسمش دادم به خاک بابا که کی گفته ؟ با من من جواب داده که خب الهه خانم همسایه طبقه بالای مژگان اینا براش تعریف کرده و مژگان هم برای من گفت. خب شما بگو من چی کار کنم این وضعیت رو از یه طرف خواهرمه و نمی تونم کاریش کنم و از یه طرف هم با کارهاش داره زندگی منو نابود می کنه.

تو مدتی که داشت حرف می زد انگار که الانه از عصبانیت بترکه صورتش سرخ شده بود و رگهای پیشونیش بیرون زده بود و مدام با ساعتش بازی می کرد.

هجمه خونی که از فشار خون زیادش بابت عصبانیت به سفیدی چشاش دویده بود نگران می کرد حاجی رو بخاطر همین یه لیوان آب پر کرد و برد داد دستش و گفت یه قلپ بخور یه کم آروم شی. لیوان رو که از دست حاجی می گرفت لرزش دستش رو می تونست ببینه.

به قرآن قسم خسته شدم دیگه ، اسم گذاشتن روم که مسعود بداخلاقه و هرکی هرچی بهش میگه سریع بهش می توپه و بعدش هم تا یه مدتی باهاش قهر می کنه. مصطفی هم که انگار ساختنش برای تایید حرفای مژگان. شما یه راهی بزار جلو پای من بدبخت که نمی دونم از بیگانه می خورم یا از آشنا.

خیلی خب حالا نمی خواد اینقدر خودتو عصبانی کنی یه کم آب بخور آروم شی تا من برات یه نسکافه بیارم.

پاشد و رفت پشت پیشخون و خودش رو مشغول نسکافه کرد تا یه کم آروم بگیره .

مسعود بچه بدی نبود همیشه سرزنده و شاد و تو فامیل انگشت نما بود به بذله گویی ، چشم ودل پاک بود و حرف گوش کن ولی یه مدتی بود بدجور با مادرش و خواهر برادرش درگیر بود. انصافا کسی ازش بدی ندیده بود ،  تابحال همیشه بال بود و وبال کسی نبود. خب ایراد هم داشت همین که پی درس اش رو نگرفت بود و دست و پا شکسته مدرک اش رو گرفته بود و با همون مدرک هم مشغول بود تو یه شرکت و مثلا مدیرفروش شرکت بود.

نسکافه که آماده شده بود برش داشت و اومد کنارش نشست. مسعود حواسش نبود و داشت از پنجره بیرون رو نیگاه می کرد. آروم زد پشتش و گفت کجایی دایی ؟!

انگار برق گرفته باشدش پرید و گفت ترسوندیم حاجی ، حواس که نمی زارن برا آدم. دستت درد نکنه به زحمت افتادی بخدا. و مشغول فنجون نسکافه ش شد.

حاجی آروم شروع کرد که : ببین مسعود جان تو مثل پسر نداشته خودمی و می دونی که چقدر دوستت دارم . می دونی که چرا همه از دستت شاکی ان ؟! چون همه تو رو برای خودشون می خوان. یه کم سعی کن خودت رو به اونها اثبات کنی.

- چه جوری آخه ؟! دیگه باید چی کار کنم که نکردم ؟!

جوش نیار ، می گم بهت. خدا بیامرزه بابات رو یه مرد به تمام معنا بود. حرفش حرف بود ، سرش می رفت قولش نمی رفت ولی یه چیزیش بود که من خیلی بابتش بهش احترام می گذاشتم و اونم این بود که خیلی تودار بود و کم عصبانی می شد. یه جمله داشت که می گفت : یا چیزی رو نگو یا اگه می گی اینقدر بگو که حرفی توش نباشه.

تو هم سعی کن همین کار و بکنی. من با مژگان هم حرف می زنم  ولی این رو بدون که زن به حرف زدن زنده است.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.