چشمای ریزش رو درشت کرد و با تعجب گفت حاجی من اینجوریم ؟!
حاجی سرش گرم بخار دادن قهوه بود و تو اون سرو صدا فقط سرش رو تکونی داد و گفت : مگه غیر اینه؟!
چی بگه آدم والا دنبال درس ت رو که نگرفتی ، سربازی ت هم که بیخیال ش شدی کارت هم که معلوم نیست که چه جوریه یه روز می ری یه روز نمی ری یه روز می گی باید برم ماموریت دوهفته ای پیدات نیست و خلاصه یه وضعیت روشنی نداری حالا هم که می گی زن می خوام.
اصلا خودت بگو ما چی کار کنیم ؟! مادرت هی هرروز به من زنگ می زنه که تو یه چیزی بهش بگو داداش من در موندم از کارای این بچه .
چی بهش بگم آخه من ، بگم من هم مثل تو ، آخه عزیز من چی می شه یه کم رک و راست باشی ؟! ها!!
خوبه همه بیخیالت بشن و کاری به کارت نداشته باشن ؟!
آخه حاجی ببین من که دارم کار می کنم و باری رو سر کسی نیستم سرم هم تو لاک خودمه صبح می رم شرکتی که همتون می دونین کجاست و می دونین کارم چیه حقوق هم رو هم که می دونین چقدره.
آخه همش گیر می دین که این هیچی به ما نمی گه. البته خداییش تنها کسی که تا بحال این رو نگفته بهم شمایی ، از حق نمی گذرم تنها کسی که می تونم راحت باش حرف بزنم شمایی ولی همین مژگان رو ببین یه سره نشسته ور دل مامان که مسعود فلانه ، مسعود داره خودش رو بدبخت می کنه ، مسعود حالیش نیست. به خدا مامان هم مثل شماست ولی این مژگان فقط برای اینکه کسی به خودش و کارای شوهرش توجه نکنه یه ریز پاپی منه ، یکی نیست بهش بگه خواهر من تو که خودت تو زندگیت مشکل داری چرا برای بقیه مشکل درست می کنی آخه همین وقتی رو که می زاری که مامان رو آتیشی کنی بشین تو خونت و به زندگیت برس. به خدا حاجی دلم هر روز که از خونه می رم بیرون شور می زنه که امروز که می یاد پیش مامان چه آش جدیدی قراره برام پخته بشه
همین دیروز اومده پیش مامان شروع کرده به اینکه : مسعود رو بایه دختر دیدن تو خیابون . مامان بیچاره هم بدو گوشی رو بر داشته زنگ زده رو موبایل ام که شیرم رو حلالت نمی کنم و از این حرفها . بعد کلی خواهش و التماس که چی شده باز می گه که اینجوری تازه بازم طرف مژگان رو می گیره که نه یکی از همسایه ها دیدتون . بهش می گم مادر من اون همسایه ای که مارو دیده نگفته کجا ؟ می که گفته که میدون فلان. می گم نگفته کی ؟ می گه که گفته دوشنبه پیش. می گم چجوری ما رو دیده ؟ می گه که گفته کنار هم راه می رفتن. بعد بهش می گم آخه اول اینکه من دوشنبه پیش اصلا اینجا نبودم و رفته بودم ماموریت خوبه که همون دوشنبه از اونجا بهت تلفن زدم می تونی شمارش رو هم رو تلفن چک کنی که ببینی دروغ نمی گم ، دوم هم اینکه گیرم که اینجوری باشه چجوری مارو دیده همین که یکی و با یه خانم تو خیابون دیدن یعنی دوست شه و … بابا جان شاید همکارش بوده.
خلاصه کلی توضیح دادم که اونی که برات تعریف کردن خواب و خیاله و زاییده ذهن یه سری آدم بیکار. بعد تازه ور داشته می گه نه اون یارو آدم مطمئنیه که شاکی شدم و قسمش دادم به خاک بابا که کی گفته ؟ با من من جواب داده که خب الهه خانم همسایه طبقه بالای مژگان اینا براش تعریف کرده و مژگان هم برای من گفت. خب شما بگو من چی کار کنم این وضعیت رو از یه طرف خواهرمه و نمی تونم کاریش کنم و از یه طرف هم با کارهاش داره زندگی منو نابود می کنه.
تو مدتی که داشت حرف می زد انگار که الانه از عصبانیت بترکه صورتش سرخ شده بود و رگهای پیشونیش بیرون زده بود و مدام با ساعتش بازی می کرد.
هجمه خونی که از فشار خون زیادش بابت عصبانیت به سفیدی چشاش دویده بود نگران می کرد حاجی رو بخاطر همین یه لیوان آب پر کرد و برد داد دستش و گفت یه قلپ بخور یه کم آروم شی. لیوان رو که از دست حاجی می گرفت لرزش دستش رو می تونست ببینه.
به قرآن قسم خسته شدم دیگه ، اسم گذاشتن روم که مسعود بداخلاقه و هرکی هرچی بهش میگه سریع بهش می توپه و بعدش هم تا یه مدتی باهاش قهر می کنه. مصطفی هم که انگار ساختنش برای تایید حرفای مژگان. شما یه راهی بزار جلو پای من بدبخت که نمی دونم از بیگانه می خورم یا از آشنا.
خیلی خب حالا نمی خواد اینقدر خودتو عصبانی کنی یه کم آب بخور آروم شی تا من برات یه نسکافه بیارم.
پاشد و رفت پشت پیشخون و خودش رو مشغول نسکافه کرد تا یه کم آروم بگیره .
مسعود بچه بدی نبود همیشه سرزنده و شاد و تو فامیل انگشت نما بود به بذله گویی ، چشم ودل پاک بود و حرف گوش کن ولی یه مدتی بود بدجور با مادرش و خواهر برادرش درگیر بود. انصافا کسی ازش بدی ندیده بود ، تابحال همیشه بال بود و وبال کسی نبود. خب ایراد هم داشت همین که پی درس اش رو نگرفت بود و دست و پا شکسته مدرک اش رو گرفته بود و با همون مدرک هم مشغول بود تو یه شرکت و مثلا مدیرفروش شرکت بود.
نسکافه که آماده شده بود برش داشت و اومد کنارش نشست. مسعود حواسش نبود و داشت از پنجره بیرون رو نیگاه می کرد. آروم زد پشتش و گفت کجایی دایی ؟!
انگار برق گرفته باشدش پرید و گفت ترسوندیم حاجی ، حواس که نمی زارن برا آدم. دستت درد نکنه به زحمت افتادی بخدا. و مشغول فنجون نسکافه ش شد.
حاجی آروم شروع کرد که : ببین مسعود جان تو مثل پسر نداشته خودمی و می دونی که چقدر دوستت دارم . می دونی که چرا همه از دستت شاکی ان ؟! چون همه تو رو برای خودشون می خوان. یه کم سعی کن خودت رو به اونها اثبات کنی.
- چه جوری آخه ؟! دیگه باید چی کار کنم که نکردم ؟!
جوش نیار ، می گم بهت. خدا بیامرزه بابات رو یه مرد به تمام معنا بود. حرفش حرف بود ، سرش می رفت قولش نمی رفت ولی یه چیزیش بود که من خیلی بابتش بهش احترام می گذاشتم و اونم این بود که خیلی تودار بود و کم عصبانی می شد. یه جمله داشت که می گفت : یا چیزی رو نگو یا اگه می گی اینقدر بگو که حرفی توش نباشه.
تو هم سعی کن همین کار و بکنی. من با مژگان هم حرف می زنم ولی این رو بدون که زن به حرف زدن زنده است.
برچسبها: کافه

مه 4, 2010 در 9:01 ب.ظ. |
سلام دوست عزیز
من به شما سر میزنم و مطالبتونم میخونم اما چون نظری ندارم نمینویسم
چراغ خونت همیشه روشن باشه
مه 5, 2010 در 8:46 ق.ظ. |
سلام دوست خوب
ممنون که سر می زنی و خوشحالم که می خونی مطالب من رو و صد البته خوشحال می شم نظراتت رو هم ببینم و بشنوم
گرمای اینجا با حضور تو صد چندان
مه 5, 2010 در 6:44 ق.ظ. |
سلام
واقعا دلیل اینکه ته هر قسمت رو با ی نیش به خانوما تموم میکنید متوجه نشدم ….
اما داستان : به نظرم میاد وقتی شخصیت جدید رو وارد داستان میکنید ی کم شتاب زده وارد میشه که باید ی چند خطی بعد از اون رو هم بخونی تا متوجه شی که شما دارید راجب ی ادم جدید حرف میزنید من خیلی اهل نوشتن داستان نیستم ولی فکر میکنم اونجا بهتر یود ی کم از مسعود میگفتید .
وقتی داستان شروع شد من هنوز فکر میکردم دارین راجب شخصیت قبلی حرف میزنید …
به هرحال این فقط ی نظر بود نه چیزی بیشتر …
ممنون که به من خبر دادین که نوشتید اخه قول داده بودین یکشنبه دو قسمت میزارین خوب من هم امدم سر بزنم و درضمن ردپایی هم از خودم بزارم
پایدار باشید
مه 5, 2010 در 8:56 ق.ظ. |
سلام
در باب داستان اینکه من انگیزه خاصی برای نیش زدن به نسوان ندارم و فقط داستان رو پیش می برم و شخصیت های بعدی هم که وارد خواهند شد نمایانگر این مطلب خواهد بود.
در باب حضور شخصیت های جدید هم چشم سعی می کنم در فصل های بعدی بیشتر دقت بشه
باز هم ممنون که هستید و با دقت می خونید
مه 5, 2010 در 9:10 ق.ظ. |
دمت گرم كه ادامه مي دي. شديدا تو يآدمهاي قصه حضورت رو حس مي كنم. اين خوبه به شرطي كه راه تخيل رو سد نكنه و بتوني چيزاي جديد بيافريني وراي اين زندگي سگي كه گرفتارشيم. اين يه نظره و به نظرم خوبه كه اين داستان يه ورش تجربياتت باشه و يه ورش تخيلاتت و شايد تلفيقي جدانشدني از اين دو.
منتظر بعدي هستيم.
مه 5, 2010 در 11:05 ق.ظ. |
حضور نویسنده در شخصیتهای داستان انکار ناپذیر هستش
می دونم که تخیل داستان رو زیباتر می کنه ولی تخیل محض هم از نظر من خیلی جالب نیست همین که می گی دو وجه تجربیات و تخیل باشه بنظرم منطقی تر می یاد
به هر شکل یه نویسنده (البته من خودم رو نویسنده نمی دونم) از شخصیتهای واقعی شخصیتهای ذهنی خودش رو می سازه و پرسوناژ سازی می کنه که همین باعث می شه گیرهای شخصیت هاش به دنیای واقعی هم در داستان دخیل بشن.
حضور منقدین و منتقدین ای مثل تو مطمئنا کارسازهستش در پیش برد بهتر داستان. ممنون که هستی
مه 5, 2010 در 11:41 ق.ظ. |
اصولا با کلمه نسوان مخالم اساسی (یعنی با خشم گفتم )
اینجا چرا از این ایکونا نداره تا حس منو کاملا منتقل کنه
مه 5, 2010 در 11:44 ق.ظ. |
با اجازه حضرت گسپند!
به نظرم اصل کلمه نسوان مشکلی نداره. عربی واژه زنانه. شاید کاربردهاش یه مقدار بد ظاهرش کرده. گمونم آیکن داشته باشه باید بگردیم.
مه 5, 2010 در 11:52 ق.ظ. |
ببینید همونطور که گیدورا عزیز گفت کلمه نسوان یه کلمه عربی هستش و صرفا مفهوم لغویش منظورم بود نه معنی تلویحی ای که این روزها ازش استفاده می شه با این وجود چشم شما به دیده اغماض نگاه کنید و کلمه خانومها رو با نسوان جایگزین کنید در پاسخ قبلی
مه 5, 2010 در 6:01 ب.ظ. |
.ممنون از لطف شما …
مه 6, 2010 در 8:16 ق.ظ. |
این حاجی که هفته به هفته سری به کافش نمیزنه نمیگه جماعتی چشم به انتظار بالا رفتن کره کره همین کافه ان؟؟؟؟
نمیدونم نظر دادن در مورد هر قسمت کمک می کنه یا باعث خدشه دار شدن تمرکزت میشه
واسه همین ترجیح میدم که چیزی نگم
فقط فک می کنم استفاده از علائم و نشونه های نوشتاری به رسوندن سریع وصحیح حست کمک می کنه
پابرجا باشی
مه 6, 2010 در 8:50 ق.ظ. |
حاجی سر می زنه ، کافه هم براهه و مهمانپذیر حضورتون.
نظرات باعث بهتر شدن نوشته ها می شه و خواناتر بودن پس کمکت رو طالبم
ممنون که سر می زنی
مه 11, 2010 در 3:55 ب.ظ. |
حاجی سلام ,
داستان خوبی بود . نیش زدن به نسوان رو ادامه بده که خیر دنیا و آخرت در اونه !
مه 13, 2010 در 11:55 ق.ظ. |
سلام رفیق
خوش اومدی.
من داستان رو ادامه می دم امیدوارم خوشت بیاد
مه 12, 2010 در 4:59 ب.ظ. |
رفت و امد و کامنت گزاشتن بعضی ضعیفه ها اینجا فضای راحت بین ما رو گرفته .
می خواستم ی کامنت خصوصی بزارم که نفهمیدم چه جوری باید این کارو کرد.
مه 13, 2010 در 11:55 ق.ظ. |
کامنت خصوصی یعنی ایمیل
ایمیل بزن حاجی
مه 15, 2010 در 9:05 ق.ظ. |
یعنی دیگه واقعا هرچی ما هیچی نمیگیم شما هم به روی خودت نیار یکبار آپ نکنی ها خوب؟؟؟؟
مه 15, 2010 در 4:29 ب.ظ. |
چشم
مه 16, 2010 در 8:08 ق.ظ. |
چشت بی بلا ولی این جور موقع ها نمیگن چشم میگن «ساری» گرچه به مجموعه «شر ، تهدید و منت » باید گفت «چشم»
و اما این دو گسپند عزیز کلی صبح بارانی ما را دل انگیز کرد که خبر از تحولی بزرگ می دهند آن چشمان سیاه
بسی شاد شدیم شاد باشی
مه 16, 2010 در 2:25 ب.ظ. |
این به اون در
مه 15, 2010 در 6:02 ب.ظ. |
خراب این ایکون گسپندم با اون علف دهنش . خداییش معرکه س انتخابت .
حاجی هر وقت وبلاگت رو باز می کنم یاد برنامه دهکده می افتم با اون بع بع گوسفنداش. واسه من خیلی خاطره انگیزه .
مه 16, 2010 در 2:24 ب.ظ. |
ممنون لطف داری اون برنامه که داستانی بود برا خودش که پستی هم بابتش دارم و گمانم خونده باشی
مه 15, 2010 در 9:04 ب.ظ. |
بنر جدید مبارک باشه
خیلی باحاله
مه 16, 2010 در 2:24 ب.ظ. |
ممنون دوست عزیز
مه 16, 2010 در 8:28 ق.ظ. |
آقا اين دو گسپند تازه وارد حال ديگري داده اند به اين روزنوشت. بسيار زيبا و با سليقه است اين انتخاب و طراحي ات.
به نظرت براي عالم گيدورايي هم بشور چنين بنري زد؟
مه 16, 2010 در 2:26 ب.ظ. |
برا گیدورا هم به چشم
می فرستم دوست داشتی بزار
مه 19, 2010 در 6:50 ق.ظ. |
سلام
چند روز دیگه باید صبر کنیم …
مه 29, 2010 در 9:21 ب.ظ. |
برادر من! من که می دونم کجای کار کافه حاجی هستی! ما رو قابل بدون و اینجا رو ادامه بده. تازه داستان داره مهیج میشه تازه داریم به جایی میرسیم که راجع به آدمها نظر بدیم و بی خیال انتشارش شدی؟ من شدیدا منتظرم و اینجا هم محل خوبی برای قضاوت و گفتگوی یک داستانه. مگر اینکه دلایل شخصی داشته باشی برای سکوتت.
قلم شما را چشم داریم
یاحق
مه 30, 2010 در 1:44 ب.ظ. |
اتنظار میکشیم تا شاید بیاید و ادامه داستانتان را بنویسید
مه 31, 2010 در 9:47 ب.ظ. |
به سراغ زن اگر می روی تازیانه را فراموش نکن
ژوئن 5, 2010 در 11:08 ب.ظ. |
سلام
خوش اومدی. خیلی وقت بود خبری ازت نداشتم.
ممنون به خاطر جمله معروف از نیچه
خیلی خوشحال شدم بازم بهم سر بزن
ژوئن 2, 2010 در 6:55 ب.ظ. |
چشم غره ام ازت گسپند!
ژوئن 5, 2010 در 11:11 ب.ظ. |
چشم آپ می کنم
ژوئن 4, 2010 در 7:39 ب.ظ. |
مدادم را تراشیده ام و تصویری از یین و یانگ کشیده ام
به دیدنم بیا…
ژوئن 5, 2010 در 11:10 ب.ظ. |
خواندمت