
تقریبا هر روز می اومد کافه و رو میز کنار پنجره می نشست و فقط دستش رو بلند می کرد مثل همیشه و حاجی هم دستش رو به علامت اینکه چشم متوجه شدم بلند می کرد.
اگه کافه خلوت بود سفارشش رو سریع آماده می کرد می رفت کنارش می نشست تا چند دقیقه ای باهاش هم کلام بشه.
بوی عطری که به خودش می زد مخلوط با بوی سیگاری که می کشید عطر خاصی بهش می داد که مختص اون بود که این عطر بعلاوه چهره آفتاب سوختش و آهنگ صداش ژانری بود برای خودش
با صدای بلند گلویی صاف کرد و سیگاری به لب برد و روشنش کرد. دود سیگار تو گرمای داخل کافه خیلی بالا نمی رفت و هاله ای رو سرش ایجاد می کرد. نگاهش رو به بیرون بود و از پنجره خیابون بارون خورده رو نگاه می کرد. نور قرمز نئون روی شیشه هر بار که روشن می شد جلوه زیبایی در هاله دود ایجاد می کرد. همیشه فرانسه می خورد و یه تیکه کیک پنیر. سیگارش رو گذاشته بود رو جا سیگاری جلو دستش و بسته سیگار و فندکش کنارش بود داشت رو صندلی جابجا می شد که حاجی فنجون فرانسه و بشقاب کیک رو گذاشت رو میز و نشست روبروش.
- سلام
- سلام حاجی چطوری ؟ دستت درد نکنه ممنون.
یه جوری به حاجی جواب داد که انگاراصلا تو این دنیا نبوده. خاکستر سیگارش رو تو جا سیگاری تکوند و دستش رو به سمت حاجی برد. دستش همیشه گرم بود و عرق کرده.
- نگرانت شده بودم ! چند روزی هست خبری ازت نیست ؟! کجایی ؟ چه خبر ؟!
سرش رو آروم بلند کرد و تو چشای حاجی خیره موند. غم تو چشاش موج می زد و نور قرمز نئون رو پنجره تو عمق چشاش دودو می زد.
- چیز مهمی نبود . یه چند روزی گرفتار مجلس ختم بودم.
- خدا بد نده ! مجلس ختم کی ؟
گریه امونش نداد و شروع کرد به هق هق کردن. حاجی هاج و واج مونده بود که چی شده . سرش رو آورد بالا و بینی اش رو با پشت دستش تمیز کرد و آروم گفت
- مادرم
حاجی محکم زد پشت دستش و گفت
- لا اله الا الله ، انا لله و انا علیه راجعون. کی این اتفاق افتاد ؟ چرا خبر ندادی ؟
- پنج شنبه
خط اشک رو صورتش جاری بود و شونه هاش از فرط گریه بالا پایین می رفت. ماه منیر از هم دوره ای های حاجی بود تو سپاه دانش . دوتا خیابون بالا تر از کافه خونشون بود. سر خونه یه دوچرخه سازی بود که مال عباس دوچرخه ساز بود. بابای ایمان و شوهر ماه منیر. پنج سالی می شد که عباس مرده بود و ایمان و مادرش تنها زندگی می کردن. دوچرخه سازی رو جمع کرده بودن و داده بودن اجاره. ایمان هم که الان روبروی حاجی بود شاگرد حجره فرش فروشی یکی از دوستای حاجی بود و به سفارش حاجی تو بازار مشغول بود.
حاجی به چشم بچه نداشته خودش بهش نگاه می کرد و هر کاری از دستش بر می اومد برا ایمان انجام می داد. چهارسال پیش که ماه منیر اومده بود کافه دست به دامن حاجی که یه کاری واسه ایمان دستو پا کنه آخرین باری بود که دیده بودش و حالا خبر مرگش رو از ایمان می شنید. مستاصل از اینکه چیکار الان باید بکنه که ایمان آروم بگیره با خودش درگیر بود.
پاشد رفت یه لیوان آب آورد و داد دست ایمان و دستش رو گذاشت رو شونه اش و آروم گفت
- غم آخرت باشه. مرد که اینجوری اشک نمی ریزه ، آروم باش
و رفت پشت پیشخون و خودش رو تو آشپزخونه مشغول کرد تا ایمان یه کم آروم بگیره و خودش هم چند دقیقه ای با خودش خلوت کنه. انگار که دنیا سیاه شده باشه براش دستش به هیچ کار نمی رفت بی اختیار اشک چشماش رو گرفته بود و سعی می کرد راه نیفته رو صورتش ولی مثل اینکه فایده ای نداشت. رفت تو گذشته ها و دوران جوونی و سپاه دانش.
چند دقیقه ای که گذشت و تونست آروم کنه خودش رو صورتش رو یه آب زد و پاشد رفت سر میز ایمان و نشست روبروش. ایمان هم آروم تر شده بود
- خدا صبرت بده ، خب لااقل خبر می دادی به من شاید کمکی از دستم بر می اومد
- ممنون حاجی شما حق پدری به گردن من داری ، بخدا این قدر گیج بودم که اصلا به فکرم نرسید. بعدش هم مهمون دار بودم . فامیل از شهرستان اومده بودن و فرصت نشد. همش درگیر مراسم بودم.
یه کم ساکت شد و ادامه داد
- حالش خوب بود. چهارشنبه شب یه کم سردرد داشت. صدام کرد و گفت : ایمان من حالم خوب نیست. من هم بردمش درمانگاه سر میدون. دکتر معاینه اش کرد گفت چیزی نیست از فشارش هستش و براش دوا نوشت بردم خونه دواهاش رو خورد و خوابید. صبح هم سر حال بیدار شد و من رو راهی کرد عصر که از حجره برگشتم دیدم طاق باز وسط خونه افتاده و …
حاجی دوباره زد پشت دستش و لب اش رو گزید.
- خدا رحمتش کنه. زن خوبی بود. پدرت خدابیامرز همیشه تعریفش رو می کرد. ایشالله هرچی خاک اون دوتا مرحوم هستش بقای عمر تو باشه
- ممنون ام حاجی ، خدا شما رو سلامت نگه داره ، من کم کم برم خونه خیلی خسته ام . یه هفته بود نرفته بودم حجره امروز حسابی خسته شدم. ببخشید که اومدم اینجا و شما رو هم ناراحت کردم. بخدا قصد نداشتم ولی فقط پیش شما می تونستم یه چند دقیقه آروم بشم.
- خواهش می کنم پسرم. هر وقت دوست داشتی بیا. من رو هم محرم بدون. خودت بهتر می دونی که مثل پسرم می مونی.
بلند شد از رو صندلی و دست کرد تو جیبش که حساب کنه که حاجی دستش رو گرفت و گفت به سلامت.
سرش رو آورد جلو و شونه حاجی رو بوسید و رفت.
حاجی موند و بوی عطر و سیگار ایمان و یه دنیا خاطرات گذشته
سیگارش رو از جیبش در آورد و یه دونه روشن کرد و به خیابون بارون خورده خیره موند.
وز وز نئون رو پنجره به تناوب با روشن و خاموش شدنش با صدای نم نم بارون که به شیشه می خورد آهنگی ناخوشایند داشت ولی تو اون لحظات و تو ورق زدن گذشته ها برای حاجی همراه خوبی شده بود.

